محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

420

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

خنيا - [ به وزن دنيا ] سرود باشد و خنياگر سرود گوى را گويند . مثالش حكيم اسدى گويد : بيت زرامش جهان بانگ خنيا گرفت * ز بس در كشور « 1 » ثريا گرفت خورا - يعنى لايق و درخور . مثالش ابو شكور گويد : بيت خوراى « 2 » تو نبود چنين كاربد * بود كار بد از در هيربد و سلمان ساوجى نيز گويد در نعت : بيت شد قرص جوت خورش اگر چه * قرص مه و خور بود خورايت و در فرهنگ بمعنى قوت آورده و همين بيت را شاهد آورده و محل تأملست « 3 » . ناصر خسرو نيز فرمايد و براى مثال اين معنى اين بيت انسب است : بيت تن خوراى گور خواهد شد بتن « 4 » تا كى چرى * جانت عريانست و تو بر گرد تن كرباس تن * خوا - [ بكسر خاء ] مزهء هر چيز و [ بضم خاء ] چيزى باشد كه از آن روز گذرانند و بتازى قوت خوانند . اين از رسالهء ميرزا منقولست و مقوى اين معنى حكيم اسدى فرمايد در صفت جدائى حوا از آدم : بيت « 5 » خور و خواش ماهى بريان بدى * از آدم شب و روز گريان بدى و در فرهنگ [ بفتح خاء ] آورده و گفته كه در آثار البلاد در وجهء تسميهء خوارزم مسطورست كه سمى خوارزم بذلك لان الجماعة التى بنوها اول الامر كان مأكولهم لحم الصيد فقط و كان فى هذا المكان الحطب كثير و بلغت اهل خوارزم خوا ، اللحم و الرزم ، الحطب « 21 » . مع الباء خوشاب - سيراب و تازه . و بر « 6 » مرواريد بيشتر اطلاق كنند . مثالش خلاق المعانى فرمايد : در تعريف اسب : بيت و شاقانى چو مرواريد خوشاب * سمن ديدار و شيرين و شكر خاى و در فرهنگ نام قصبه‌اى از مضافات لاهور نيز باشد چنان كه « 7 » مونا شهابى گويد : بيت روان باد پايش چو آتش بتاب * از آن خاك آمد بسوى خوشاب

--> ( 1 ) « ب » : درد و كشور . ( 2 ) « س » : خورتو . ( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « س » : هين . ( 5 ) كلمه در « س » نيست . ( 6 ) كلمهء بر در « س » نيست . ( 7 ) اصل : چنانچه . ( 21 ) در برهان است كه در زبان عربى بالف ممدوده خالى بودن شكم از طعام و هواى ميان دو چيز و ميان پا باشد و رعاف را نيز گفته‌اند و با الف مقصوره هم درست است . ( نيز رجوع به لغت خوار و خور شود ) .